تبليغاتX
عشق مانند هوا همه جا جاریست....

عشق مانند هوا همه جا جاریست....

قلب سیا ه وسفید

در زندگی برای خود یک چهارچوب اعتقادی داشته باشید.

یکی از دوستان خوبم گفته بود که براش درباره ی یکی از قوانین زندگی تو پست قبلی مطلب بزارم بخونید جالبه.

اگر در زندگیتان یک سری باورها را داشته باشیدبه هنگام بروز بحران و مشکل راحت تر از عهده ی آن بر می آیید.چهار چوب اعتقادی همان جهان بینی شماست یعنی نگرش شما نسبت به جهان هستی و آنچه در آن می گذرد.یعنی آنچه که شما در مورد جهان می اندیشید.کسانی که در زندگی خود افرادی معتقد هستند و در کارهایشان خط قرمز دارند موفق ترند.جهان بینی شما پاسخ شما نسبت به سوالاته زندگیاتان است و همان چیزی است که شما از اطراف خود انتظار دارید و به نوعی به شما آرامش می بخشد.باورها و اعتقادات شما شخصی و خصوصی شما هستند و نباید دیگران را ملزم به پیروی از آن کنید.سیستم اعتقادی شما در واقع ایمان شمااست هرگز نخواهید که آن را به دیگران ثابت کنید و دیگران را در مورد آن متقاعد سازید و حتی آن را نمایش دهید نباید عقیده ی دیگری را عوض کنید و در یک کلام نباید مردم را موعظه کنید برای حفظ هویت خود باورهای خودتان را داشته باشید.باور کنید که همیشه پیروزید.

امیدوارم تو زندگیتون تاثیر داشته باشه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 21:33  توسط زیبای خفته  | 

قوانین طلایی زندگی.......

تو این پست می خوام یه قوانینی درباره ی زندگی براتون بزارم امیدوارم بدردتون بخوره.......

۱)اسرارتان را فاش نکنید.

۲)شما روز به روز بزرگ تر می شوید اما الزاما عاقل تر نمی شوید.

۳)این واقعیت را بپذیرید که گذشته ها گذشته.

۴)خودتان را همانطور که هستید بپذیرید.

۵)زندگی خود را وقف کاری بکنید.

۶)در فکر کردن انعطاف پذیر باشید.

۷)به انچه در جهان می گذرد علاقه نشان دهید.

۸)آخرین نفری باشید که صدایتان را بالا می برید.

۹)در زمان آینده زندگی نکنید.

۱۰)در زندگی برای خود چهار چوب اعتقادی داشته باشید.

راستی بچه ها در مورد هر کدوم از این شماره ها خواستین بیشتر بدونین بهم بگید براتون بزارم.

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 12:3  توسط زیبای خفته  | 

من برگشتم.

مهر رو به همتون تسلیت وتبریک میگم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 10:56  توسط زیبای خفته  | 

زندانی شدن دبیر در توالت...

سلام بچه ها... میخوام یکی دیگه از اتفاقات مدرسه رو براتون بگم.

سال اول دبیرستان که بودم یه شیطونی کردم،امیدوارم خدامنو ببخشه ودبیری که اون کارو باهاش کردم.

من با یکی از دبیرا تومدرسه خیلی لج بودم البته حق داشتم ،اون یه تهمت خیلی زشت به من زد که هروقت یادش میافتم گریه م میگیره. دنبال فرصت بودم واسه تلافی...یه روز توحیاط مدرسه درس میخوندم که خانوم فلانی از سالن اومد بیرون رفت سمت توالتا. نزدیک زنگ بود حیاط کم کم داشت خلوت میشد. منم رفتم سمت توالتا ،نمیدونم چرا؟؟!!! رفتم تو دیدم هیچ کس نیست جز همون دبیرمون تو آیینه خودمو نگاه کردم ومغنعه مومرتب کردم. تودلم یکم لیچار بارش کردموبرگشتم که برم بیرون که چشم افتاد به قفل روی درکه کلیدشم روش بود...یه فکر اومد توسرم،بی معطلی قفلو برداشتمو زدم به دری که دبیرمون توش بود،گفت: چی شد؟ کی بود؟ منم کلیدو برداشتمو در رفتم. دبیرمون اونجا زندانی شد خوشحال بودم که تونستم تلافی کنم. به محض اینکه وارد سالن شدم کلیدو انداختم تو صندوق صدقات...رفتم سرکلاس یه نیم ساعتی ازکلاس گذشت ،که یه هو اومدن در کلاس، شستم خبردار شدفضیه چیه،قلبم روهزارمیزد با خودم گفتم حتما از لای در منو دیده وبه مدیر گفته اونم میخواد اخراجم کنه.منو دوتا از دوستامو بردن دفتر یه ۵ نفری هم از بقیه ی کلاسا تودفتر بودن یکم آروم شدم فهمیدم نمیدونن کار کی بوده. گفتن :ما میدونیم کار یکی شماهاست.اشکال نداره فقط کلیدارو چه کار کردین؟تعجب کردم با خودم گفتم اگه قفلوشکستن کلید میخوان چه کار؟!! طفلیا دوستام که از هیچ جا خبر نداشتن گفتن: خانوم کلید چی؟ گفتن بازی در نیارین شماهاآخرین کسایی بودین که وارد سالن شدن زودتر بگین، خانوم فلانی هنوز تو توالته بگین کلیدارو چه کار کردین؟ من خیلی خونسرد بودم که هیچ کس بهم شک نکرد. بعد یه خورده تهدیدمون کردن که اگه نگین تا یه هفته از کلاس محرومین واز این حرفا ولی کسی خبر نداشت جز من،منم که عمرا وا ندادم.وقتی دیدن هیچ کس حرفی نمیزنه گفتن حق ندارین برین سر کلاس باید برین حیاطو بگردین و کلیداروپیدا کنین. ماهم ازخدا خواسته اول رفتیم الکی یکم دور زدیم مثلا داریم میگردیم بعدم رفتیم یه گوشه ای نشستیم شروع کردیم به بگوبخند تا ساعت اخر.من با خودم گفتم فوقش میرن قفلو میشکنن ولی نمیدونم مشکل مدیر مدرسه مون با اون دبیر چی بود که تا ساعت اخر تو توالت نگهش داشت وحتی یه قفل سازنیاورد که قفلوبازکنه...راستش وجدانم درد گرفت ولی چاره ای نبود.خلاصه نیم ساعت مونده بودبه تعطیل شدن که کلیدساز اومدو درو باز کرد. خانوم بیچاره رنگش مثل گچ شده بود. از کارم پشیمون بودم ولی وقتی یاد کاری که با من کرد میافتادم میگفتم حقت بود.وکلی دلم یخ میکرد.

انروز هیچکس نفهمید که من چی کار کردم.بعد از چند ماه به دوستام گفتم کلی خندیدیم حالا شما قضاوت کنید که کار من خوب بود یا بد؟تهمت را در نظر داشته باشید کارشناسان محترم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 21:37  توسط زیبای خفته  | 

سلام. ممنون که سر زدین. یه خواهشی ازتون دارم ، بی زحمت یه نگاهی به کل مطالب کنین و بگین کدومش جالب نیست.
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 20:59  توسط زیبای خفته  | 

جنگ جنگ تا پیروزی

سلام دخترپسرا امروز یاد دعوای خفنم با مدیر مدرسه افتادم که میخوام براتون بنویسم . من که خیلی دلم خنک شد،مینویسم تاهم درس بگیرین هم کیف کنین.

قبلش یکم ازکمالات قائم مقام دبیرستانمون براتون میگم:

ایشان بسیار تند تند راه میروند دورازجان شما انگارکه سگ به دنبالشان است،کمی چاق تشریف دارند(حدودا۱۲۰کیلو) که البته برای ایشان لازم است تا بچه ها ازایشان حساب ببرند،قدشان کمی کوتاه است وبرای اینکه ازبچه های هیکل امروزی که با شیرشَما(همان آفرین برشما صدآفرین برشَما) تغذیه کرده ورشد یافته اندوبسیارقوی هیکل وتنومندند کم نیاورند، یک جفت کفش لج دار قایق مانند که حدودا ۲۰ سانتی متر لج دارد به پا میکنند که البته بسیار برازنده ایشان است. ازآنجایی که ایشان بسیاربسیار باکلاس تشریف دارندوهیچ شکی در آن نیست ، پوست خود را برنزه کرده که فکر میکنم هنگام برنزه کردن اشتباهی رخ داده وبرنزه ایشان کمی دوده قاطی داشته وکمی سیاه شده اند، که باز هم این امر لازمه ی امرخطیر مدیریت است. درباره ی خصوصیات اخلاقی باید بگویم در اخلاق ورفتار همتا ندارند بسیار ارام که گاهی فقط گاهی تن صدایشان بالا میرود که آنهم تقصیرماست که آتش در دلشان برپا میکنیم ونعره ی شان رابه آسمان میبریم. گاهی هم دبیرستان را با دبستان اشتباه میگیرند وسعی میکنند که با پس گردنی ادبمان کنند، اخر ایشان تازه موفق شده اند با گرفتن مدرک فوق لیسانس (ازنوع درکوزه ای...) از مقطع دبستان به دبیرستان ارتقاع پیدا کنند ، که فکر میکنم به دلیل چهره ی مهربان ایشان چند تن ازبچه های دبستان عاشق ایشان شده واز درد فراق جان خود را از دست داده اند واداره ی آموزش وپرورش ایشان را به دبیرستان فرستاده اند تا بیش از این جان بچه های مردم رانگیرند، شایدهم فرستاده ان تا کمی هم ما در دبیرستان عاشقشان شویم وکمی آرام گیریم. وگرنه هنگامی که آرامند تکه کلام :«ببینید بچه ها جون...» از دهنشان نمی افتد که این نشانه ی علاقه ی زیاد ایشان به بچه هاست. حال شرح دعوا...

من از ابتدای سال تحصیلی با این خانم مدیرکه توصیفش کردم، مشکل داشتم. یکمی زبون تندی دارم که البته تمام سعی خودمو کردم وتونستم تا پایان سال تحصیلی سر خودمو به باد ندم. تا اینکه نزدیک امتحانات خرداد ماه رسید ومعلما شروع کرده بودن به دوره کردن کتابا وهر روز امتحان....سه شنبه صبح کلاس فیزیک داشتیم که من اصلا حوصله شو نداشتم .علاوه بر این ساعت آخر امتحان ادبیات داشتیم که من نتونسته بودم درسمو کامل بخونم، پس تصمیم گرفتم برم پشت مدرسه زیر درخت بشینم ادبیات بخونم واینم بگم دبیرستان ما ۴ تا ساختمون بزرگ داره که پشت ساختمونی که کلاس ما توشه یه جوب آب وکلی درخت داره که حال میده واسه درس خوندن. این ساختمون دوتا در داره یکی رو به حیاط یکی هم واسه ی رفتن به پشت مدرسه. من که تصمیم داشتم سر کلا س نرم یکمی دیرتر رفتم مدرسه تا بچه ها ومعلما برن سر کلاس... از بدشانسی به محض وارد شدن ناظم مدرسه منو دید وگفت ازدست تو که همیشه دیرمیای اینم بگم من شوراهم هستم وکلابچه ها ومعلما طرف دارمن..گفت بدو برو سرکلاس. منم وارد سالن شدم ومستقیم از درپشت رفتم حیاط پشتی...دیبر فیزکمون برام غایب رد کرده بود.دبیرفیزکمون خدایی هیچی حالیش نیست مثال کتابو اشتباه حل میکنه . منم خیلی باهاش خوب نبودم وچند باری جلوی خودش گفته بودم دبیرمونو عوض کنید خب هرکی باشه لج میکنه.بدبختانه انگار اون روز، روزشانس من نبود زنگ تفریح که خورد من اومدم برم سر کلاس که از جلوم دراومد خشکم زد...گفت: کجا بودی چرا کلاس نیومدی؟ منم که به منمن کردن افتاده بودم از دهنم پریدکه: خانوم ما خواستیم به جای اتلاف وقت ادبیات بخونیم که درکمون بره بالا. اونم فرصتو مناسب دید که انتقامشو از من بگیره. چشمتون روزبد نبینه، دستمو گرفت منو دنبال خودش کشیدو از پله ها برد پایین. گفتم: ولم کنین خودم میام من پشتم به ناظم گرم بود که صبح منو دیده . رفتیم توی دفتر به مدیر گفت :این صبح کلاس نیومده معلوم نیست کجا بوده .منم گفتم: خانوم ما پشت مدرسه درس میخوندیم،خانوم فلانی ما رو دیدن اومدیم تو مدرسه. خانوم ناظمم که حسابی حالموجا آورد.گفت : خب من از کجا بدونم باز بیرون نرفتی. داشتم منفجر میشدم. مدیرم که نمیدونم سر صبحی که پاچه شوگرفته بود ،جلو ۲۰ تا دبیرگفت :تو غلط کردی رفتی پشت مدرسه، میگم از مستمر فیزکت ۵ نمره کم کنن. منم که خیلی عصبی شده بودم گفتم : بگین ۱۰ نمره کم کنن...وبرگشتم که برم بیرون از دفتر که باز گفت: چه زبونی هم داره . منم گفتم: ادب ازکه آموختی از بی ادباندلم خنک شد. یه هو انگار زیرش آتیش روشن کردن از جاش پریدو داد زد: حق نداری بیای سر امتحانات پایان ترم . منم گفتم: حتما.... . مدیرمونو میگی وارفت جلو کلی دانش آموزودبیر بدجوری زدم تو پرش .( به خاطر سروصدا همه ی بچه ها جلو دفتر جمع بودن.)یه هو دوید سمتم و دستمو گرفت و منوکشوند سمت اتاق آقای فلانی که دفتر دار مدرسه ست. با دادو بیدادگفت: آقای فلانی این اخراج همین الان پرونده شو بدین. کم کم بچه ها و دبیرا دخالت کردن و مدیرو آروم کردنو منو به سکوت دعوت کردن. خلاصه اون روز تو کل مدرسه ۶۰۰ نفر از منو دعوام صحبت میکردن. روز بعد دو تا ناظم اومدن سراغمو گفتن برو معذرت خواهی کن. منم به اجبار رفتمو معذرت خواستم. البته از معاون اداره آموزش پرورش هم که همسایه مونه خواستم با مدیرمون صحبت کنه وخلاصه ما بخشیده شدیم. جالبش اینجا بود که از اون روز به بعد رفتار مدیرمون با من بهتر شد وهمه بچه ها تعجب کرده بودن میگفتن :کاش ما هم دعوامون میشد تا با ماهم مهربون بشه. سر امتحانات ازم سوال میکر:د سخت یه آسون؟ و اگه میگفتم سخت به دبیرمون میگفت کمکشون کنید....

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 16:28  توسط زیبای خفته  | 

لیلی، زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ.

گلها انار شد،داغ داغ.هر اناری هزار تا دانه داشت.

دانه ها عاشق بودند،دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود.دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.مجنون به لیلی اش رسید.

خداگفت:راز رسیدن فقط همین بود.

کافی است انار دلت ترک بخورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 12:37  توسط زیبای خفته  | 

روزگار

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 20:20  توسط زیبای خفته  | 

لیلی خودش را به آتش کشید......

خدا گفت:زمین سردش است،چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟

لیلی گفت :من.

خدا شعله به او داد.لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد.لیلی هم.

خدا گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به آتش بکش.

لیلی خودش را به آتش کشید.خدا سوختنش را تماشا میکرد.

لیلی گر می گرفت.خدا حظ می کرد.

لیلی می ترسید.می ترسید آتش اش تمام شود.

لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.

مجنون سر رسید.مجنون هیزم آتش لیلی شد.

آتش زبانه کشید.آتش ماند.زمین خدا گرم شد.

خدا گفت:اگر لیلی نبود،زمین من همیشه سردش بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 11:3  توسط زیبای خفته  | 

بگو که قلب من کجاست.....

شايد يه کسي شبها براي اينکه خوابتو ببينه به خدا التماس ميکنه!!

شايد يه کسي به محض ديدن تو دستش يخ ميزنه و تپش قلبش مرتب بيشتر ميشه!!

مطمِئن باش يکي شبها بخاطر تو تو دريايي از اشک ميخوابه!! ولي تو اونو نميبيني؟؟ شايدم هيچ وقت نبيني
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 23:25  توسط زیبای خفته  |